تبليغاتX
ایستگاه آبشار
هر حادثه یا صحنه ای را مثل یک تابلو نقاشی می توان از زوایای مختلفی دید. می توان نگاهی گذرا بر  آن افکند و می توان فراتر از سطح , به اعماق پرداخت و ژرف نگرانه در آن تامل کرد.می توان حادثه و تابلویی را از یک بُعد دید و می توان زوایای مختلف را در تماشای آن لحاظ کرد.

حادثه جانسوز عاشورا از این دست حوادث چند بعدی و تو در توی تاریخ است که می توان و باید در آن نگاهی چند بعدی و چند لایه داشت. شاعران فارسی گو , عمدتا از یکی از این نگاهها یا ترکیبی از آنها برخوردار بوده اند: نگاه عاطفی , نگاه تاریخی , نگاه اسطوره ای , نگاه عرفانی , نگاه حماسی و نگاه تربیتی.برخی از این نگاهها , مثل نگرش عاطفی به ماجرا و گرایش به ذکر مصیبت ، نگاه غالب بر آثار عاشورایی است و نگرش حماسی عمدتا به دهه های اخیر و اوج گرفتن احساسات و تفکرات انقلابی مربوط می شود.

نگاه عاطفی:

ای قوم در این عزا بگریید
بر کشته کربلا بگریید...


دل خسته ماتم حسینید
ای خسته دلان هلا بگریید

 


در ماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید یا بگریید...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط وحید موحدی در Fri 18 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 دو روی سکه ی حجاب از زبان شایا تجلی شاعر وترانه سرا

یكى بگه چند سالشه ، دختر ِ  خوب ِ بد شده؟
یكى بگه این بدى رُ ، اون از كجا  بلد شده؟
یكى بگه این بچه‏ها ، مالِ كدوم مملكتن؟
یكى بگه كه چى شدن ، سرمایه‏هاى این وطن؟


مگه اذون تو گوش ِ این بچه‏ها خونده نمى‏شه؟
دختر ِ خوب ِ  بد شده ، واسه چى اینقده آتیشه؟
مگه تموم ِ بچه‏ها  ،  كتاب دینى ندارن؟
مگه به زور جلو اونا ،  یه جانماز نمى‏ذارن؟

                                                                 

مگه تو هر محله‏مون ،  یه دونه مسجد نداریم؟
روضه مگه نمى‏گیرم ،  سفره مگه نمى‏ذاریم؟
تمومه ارگاناى ما ،  مگه حِراست نداره؟
مگه كه این جامعه‏مون ، به فشار عادت نداره؟


هشت سال مى‏جنگه باباجون ، مى‏گید دفاع مقدسه
باباى من كشته مى‏شه ، حرفاى بیهوده بسه
باباى من جون مى‏ده وُ ،  شهید مال شما مى‏شه
تقّى به توقّى مى‏خوره ،  این انقلاب طلا مى‏شه


سى ساله كه دارید مى‏گیم ، اسلام ناب احمدى
از خوبى چیزى ندیدم  ،  به غیرَ از این همه بدى
حرفِ حسابتون چیه؟  بگیم كه كى مقصره؟
نكنه من مقصرم  ،  آبروتون داره میره  ...

                                                          

ادامه ترانه ( فاطمه فاطمه نیست!) در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Tue 15 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکسال از انتشار آخرین اثر خواننده ی محبوب ایران زمین گذشت.اثری پر افتخار که باهمكاري علیرضاعصار با موسيقيدان صاحب نام ايراني، شهرداد روحاني تکمیل شده است.  اثری که پس از چند سال انتظار فرهنگ دوستان را این بار بیش از ییش به وجه آورد.

 

                   

پرونده ی تولید آخرین اثر عصار که در لندن وبا ارکستر سمفونیک معتبر شهر لندن و در يكي از مهم ترين استوديوهاي ضبط موسيقي در جهان به نام «ابي رود Abbey Road» ضبط شده و دیگر حواشی جالب آن را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Mon 14 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                        

لوئیز ردن، زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد، به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی‌اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا، به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم.
جان گفت نسیه نمی‌دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چه می‌خواهد، خرید این خانم با من.
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
لیست را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر.
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد، کفه ترازو برابر نشد. آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:

"ای خدای عزیزم،
                                        تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن."

مغازه دار با بهت جنس‌ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش می‌ارزید.

دعا بهترین هدیه رایگانی است که  می‌توان به هرکس داد و پاداش بسیار برد.

فقط اوست که می‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ..

نوشته شده توسط وحید موحدی در Sat 12 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بهرام رادان، بازيگر مطرح سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز اقدامی قابل توجه کرد   و داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد،! نوشت و نوشت تا به پايان رسيد. 

                                                                         

 آنچه مي‌خوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم  بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است

                               ...............................................

         تمام صندلي‌هاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
    
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش مي‌كرد. مجله‌هاي روي ميز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچه‌اي كه از ترس سوزن خوردن فرياد مي‌زد، لحظه‌اي قطع نمي‌شد
    
                    داستان را به طور کامل در ادامه مطلب بخوانید......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Fri 11 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

                       بخشی از فیلمنامه ی  آژانس شیشه ای  

  

  خوندن بخشی ازاین فیلمنامه ی پر خاطره 

 از کارگردان مولف سینمای ما  ابراهیم حاتمی کیا  بی لذت نیست.!

.............................

حاج کاظم : می تونین بیایین تُو.

سلحشور و احمد می آیند داخل آژانس

احمد : حاج کاظم! دلاور تو این جا چی کار ...

حاج کاظم : وایستا احمد، باید بِگردمت.

احمد : دست شما درد نکنه!

حاج کاظم : من شرمندتم! باید بگردمت. اگه یه حرکت ناقص بُکنی انگشتم رو ماشه می لرزه.

احمد : تیرا مَشقی! نه؟

حاج کاظم : نه دیگه! جنگیه، می دونی که ژِسه خیلی نامرده! یادت رفته؟

احمد : نه... این حاجی مُرّبی ما بود، حاج کاظم.

سلحشور : حاج آقا مُرّبی.

احمد : بله...

حاج کاظم : برگرد احمد، برگرد احمد!

احمد بر می گردد و حاج کاظم او را می گردد.

حاج کاظم : شما هم اگه بهت بر نمی خوره برگرد جوون.

سلحشور : من که جوونی ام و رد کردم، شما زیادی احساس پیری می کنید، اِ ببخشید شما از اونایی نیستید که بعد از جنگ فکر کردن که بقیه خوردن و بردن. حالا اومدید حقّتون و از مردم بگیرید.

 ادامه فیلمنامه را در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Wed 9 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم

* * *
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم

* * *
خشک و بی بارم پس ثمرم کو
آن شادابی آن برگ و برم کو

* * *
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت همسایه مرگم

* * *
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
* * *


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Sun 6 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  ۱-  تفكر، دشمن درجه يك انسان است. جز معطل كردن و به زحمت انداختن بشر هيچ خاصيتي نداشته. اصولا كركره عقل و انديشه را پايين بكشيد و در هيچ تصميم و اقدام و انتخابي حتي به اندازه سر سوزن اجازه دخالتش ندهيد.

2- هرگز كتاب تاريخ نخوانيد .!

3  - صداقت و يكرنگي را ببوسيد و بگذاريد كنار!

4- تا مي‌توانيد نفت مصرف كنيد. همه چيزتان را نفتي كنيد: ظرف و ظروف، لباس، خودرو، خوردني و آشاميدني، مدل مو، عينك، تسبيح، قلم، كفش، پيپ و حتي عصاي دستتان را!

۵- هرگز سراغ «طنز» نرويد. طنز در واقع همان موادمخدر است !

       این ها بخشی از تیتر های وصیت آفای   احمد پور نجاتی    است  که

 خوندنش خالی از لطف نیست! .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Fri 4 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

یکی از بهترین ترانه هایی که شنیدم یکی از معنوی ترین و پر احساس ترین ترانه ها

این ترانه ی شاهکار است شاهکار بینش پژوه .

شخصا دوسش دارم خودش و ترانه هایش را . مخصوصا این ترانه با صدای گرم

علیرضا عصار.....

                                     آیه های عاشقانه                    

کس نمیداند ز من جز اندکی              وز هزاران جرم و بدفعلی یکی                  

 من همی آن دانم و ستار من             جرم ها و زشتی کردار من                     

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت           طاعت ناورده آورده گرفت

نام من در نامه ی پاکان نوشت             دوزخی بودم ببخشیدم بهشت    

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه             شد سفیدم نامه و روی سیاه

آه کردم چون رسن شد آه من               گشت آویزان اندر چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم              شاد زفت و فربه و عریون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون              در دو عالم نمی‌گنجم کنون 

آفرین ها بر تو بادا ای خدا                     ناگهان کردی مرا از غم جدا  

 

        گر سر هر موی من گردد زبان                                                     
                                    شکر های تو نیاید در بیان
                           


ادامه این ترانه در ادامه مطلب....                                                           


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Wed 2 Jan 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                                                                            

: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم..

. داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!...

 به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب ..

.. ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق

ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق

 و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!

...اسماعیل..! پسرش رو...!    بزرگترین عزیزش رو..!     عشق اش رو....

 این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!... 

   ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!...      اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! ‌
مادر مهشید: ...هین!!... فاط مه خانوم.... فاط مه خانوم...

 اون شربت من رو با یک لیوان آب بردار بیار...! 

                                                        (  هامون - داريوش مهرجويي )           

                                                

نوشته شده توسط وحید موحدی در Mon 31 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                                  

    ژوليت بينوش بازيگر فرانسوي براي دومين‌بار به ايران آمد.  بازيگر "شكلات"، "آبي"، "بيمار انگليسي" و برنده‌ي جايز اسكار كه يك‌سال و نه ماه قبل براي‌اولين‌بار به ايران آمده بود، اين روزها دوباره به ايران آمده است. بينوش سال گذشته در فرصت يك هفته‌اي حضورش در ايران تنها ديدارهاي محدودي با برخي بازيگران و دست‌اندرکاران سينماي ايران داشت و در يك سكوت خبري ، تنها به ديدار اماكن تاريخي ايران پرداخت .

                                                   

          ژوليت بينوش گفت: براي دومين‌بار به ايران آمده‌ام تا ايران و ايرانيان را بيش‌تر بشناسم. اين بازيگر سينماي فرانسه درباره‌ي دلايل حضور دوباره‌اش در ايران ادامه داد: مزه‌ي حضور در ايران را چشيده بودم، اما مي‌خواستم اين موضوع را عميق‌تر درك كنم. او با اشاره به پروژه‌ي مشتركش با عباس كيارستمي، يكي ديگر از دلايل سفرش به ايران را شناخت بيش‌تر اين كارگردان سينماي ايران عنوان كرد و گفت: وقتي با كسي كار مي‌كني، بايد شناخت داشته باشي. بينوش در ادامه با اشاره به سفر امروزش به كاشان، افزود: مي‌خواهم ايران و ايرانيان، زندگي ايراني، تاريخ و فلسفه‌ي ايرانيان را بشناسم. من اين شانس را داشتم كه به خانه‌ي چند نفر از ايرانيان بروم و اين موقعيتي است كه مي‌خواستم از آن استفاده كنم تا با تاريخ و فلسفه‌ي ايران رابطه‌ي مستقيم داشته باشم. اين بازيگر برنده اسكار با تأكيد بر اين‌كه "فرهنگ غرب و شرق" در تضاد با يكديگر نيستند، خاطرنشان كرد:

                            
                           


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Wed 26 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فیلم "پرسپولیس" ساخته ی  مرجان ساتراپی که هم اکنون و طی هفته های گذشته در برخی کشور های اروپایی در حال پخش است نوشتن دربارش  خالی از لطف نیست.
فیلم انیمیشنی پرسپولیس  محصول سال 2007 کشور  فرانسه، فیلمی تاریخی-اجتماعی و مملو از

حرف ها،اشارات و دیالوگ های سیاسی  درباره ی ایران است

                                            .

این فیلم بر اساس کتابی از خانم ساتراپی است که زندگانی مصوری از خود را در نیم قرن اخیر نوشته و

با همکاری  ونسان پارونو  ساخته است  .   
،فیلم از سالهای پیش از انقلاب و شور  و اشتیاق مردم برای انقلاب تا تجاوز عراق و بمباران شهر های ایران آغاز می شود و به تغییرات فرهنگی اجتماعی سال های پس از انقلاب که موجبات عدم رضایت او و مهاجرت اش به فرانسه را در پی داشته، ختم می شود.

 ادامه گزارش در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Wed 26 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جشن سالانه مجله «چلچراغ» كه هر سال با عنوان «شب چله» در شب یلدا برگزار می‌شود، با حضور «سید محمد خاتمی» و دهها تن از چهره‌های سیاسی، فرهنگی و هنری هوادار اصلاحات در سالن میلاد نمایشگاه بین‌المللی تهران برگزار شد. مجری مراسم در بخش‌هایی «فاطمه معتمد آریا» بازیگر توانای سینمای ایران، بود. او بود كه خاتمی را به روی سن كشید و چند كلامی با او هم‌صحبت شد. 

خاتمی در جلسه پرسش و پاسخ كوتاه جشن شب یلدای مجله «چلچراغ» با تاكید بر لزوم ارتقای جایگاه ایران در عرصه بین‌المللی، اظهار امیدواری كرد روزهای روشن‌تری را در این عرصه برای كشورمان شاهد باشیم.

                                                                                   

ریس جمهور سابق و محبوب جوانان در پاسخ به این پرسش معتمدآریا كه «چه زمانی برای نخستین بار دیوان حافظ به دست گرفتید؟»، گفت: یادم نیست! با حافظ خیلی سر و كار داشته‌ام؛ اما به درستی اولین باری را كه حافظ به دست گرفتم، به یاد ندارم.

ادامه گفتگو در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط وحید موحدی در Mon 24 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
( آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ) 

عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!

 
نوشته شده توسط وحید موحدی در Sun 23 Dec 2007 |