تبليغاتX
ایستگاه آبشار

علی سنتوری : وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا, آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باریه این هوای کثیفو, به ریه های سوختم فرو میدم! از وقتی هانیه؛ همسرم, گذاشته رفته, دیگه دلم به کار نمیره. بعضی از برنامه ها رو قبول نمی کنم, با بعضی هاش بد قولی می کنمو نمیرم, یا سر مجلس خوابم مي بره, یا می زنم زیر گریه! مثل اون شب, تو کنسرت نمایشگاه, که انقدر پاتیل بودم که نفهمیدم هانیه رفته. فکر کردم مثل همیشه تو رديف جلو نشسته و با نگاه شیفته بهم خیره شده. تو میکروفون گفتم : "مرسی. امشب یه موجود خیلی عزیز اینجاست كه بايد ازش تشكر كنم.هانیه؛ همسرم." واقعیتش تالاپی خورد تو کلم. هانیه اونجا نبود! این روزا همش مست و پاتیل بودم. خراب کاریایی کردم چه جور. که باعث شد شهرتم کم کم ضایع بشه و دیگه کسی بهم کار نده. آخرین برنامه ای که رفتم, یه مجلس عروسی تو اون پایین مایینای شهر بود. پول مول کم می دادن, ولی عوضش درست و بجا, چپ و راست بهمون می رسیدن...! اي به فداي ريه هاي سوختت...
سنتوری - مهرجویی

نوشته شده توسط وحید موحدی در Mon 7 Jul 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


 (بهروز وثوقي)  : خوش به سعادتتون كه مي‌رين روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد . كيه ما رو ببره روضه ؟

آقا مجيد تو رو چه به روضه ، روضه خودتي ، گريه كن نداري ، وگرنه خودت مصيبتي ، دلت كربلاس !

 

 سوته دلان -  مرحوم علي حاتمي
نوشته شده توسط وحید موحدی در Fri 4 Jul 2008 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
                                                                                            

: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم..

. داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!...

 به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب ..

.. ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق

ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق

 و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!

...اسماعیل..! پسرش رو...!    بزرگترین عزیزش رو..!     عشق اش رو....

 این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!... 

   ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!...      اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! ‌
مادر مهشید: ...هین!!... فاط مه خانوم.... فاط مه خانوم...

 اون شربت من رو با یک لیوان آب بردار بیار...! 

                                                        (  هامون - داريوش مهرجويي )           

                                                

نوشته شده توسط وحید موحدی در Mon 31 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
( آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ) 

عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!

 
نوشته شده توسط وحید موحدی در Sun 23 Dec 2007 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
[ شب یلدا - کیومرث پوراحمد ]

حامد (محمد رضا فروتن):

حامد: اين وكالتنامه چيه؟ قضيه طلاق چيه؟ طلاق صوري و ظاهري، ها؟بدون طلاق همه زحمتات هدر ميشه، با طلاق كارِت راحت‌تر پيش ميره. كارِت! كارِت! كارِ تو! گورِ پدرِ من! ولي نازي چي؟ اون كجاي كار تووه؟ شايد همه‌ش به خاطر آينده‌ي نازي‌يه؟ يا به خاطر منه؟ كه عاشقمي!

 كه عزيز دلتم! يه تار موي منو با صد تا مرد اروپايي عوض نمي‌كني! با مرد آسيايي چطور؟ با مرد شرقي؟ ايراني؟ تهراني؟ يه آقاي شريفِ بوگندوي هيز نكبت كه دائم خيك‌شو مي‌خارونه و آروغ مي‌زنه

. خاك بر سرت! خاك بر سر من كه چه كثافتي رو توي خونه‌ام راه مي‌دادم و نمي‌دونستم.

لابد مي‌پرسي چه‌م شده عزيزم؟ هيچي. شغلم رو عوض كردم؛ پااندازي. بهم مي‌آد؟

 

نوشته شده توسط وحید موحدی در Thu 20 Dec 2007 |