
سلحشور و احمد می آیند داخل آژانس
احمد : حاج کاظم! دلاور تو این جا چی کار ...
حاج کاظم : وایستا احمد، باید بِگردمت.
احمد : دست شما درد نکنه!
حاج کاظم : من شرمندتم! باید بگردمت. اگه یه حرکت ناقص بُکنی انگشتم رو ماشه می لرزه.
احمد : تیرا مَشقی! نه؟
حاج کاظم : نه دیگه! جنگیه، می دونی که ژِسه خیلی نامرده! یادت رفته؟
احمد : نه... این حاجی مُرّبی ما بود، حاج کاظم.
سلحشور : حاج آقا مُرّبی.
احمد : بله...
حاج کاظم : برگرد احمد، برگرد احمد!
احمد بر می گردد و حاج کاظم او را می گردد.
حاج کاظم : شما هم اگه بهت بر نمی خوره برگرد جوون.
سلحشور : من که جوونی ام و رد کردم، شما زیادی احساس پیری می کنید، اِ ببخشید شما از اونایی نیستید که بعد از جنگ فکر کردن که بقیه خوردن و بردن. حالا اومدید حقّتون و از مردم بگیرید.