"ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار " عنوان مقاله ای است از لسلی کاین و ترجمه علیرضا اجلی .فکر میکنم مطلب مفیدییه, حداقل برای خود من چنین بود.
-هر چه می خواهی بنویس.
مشخص
کن که برای تو چه جالب است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و
از نگاه خاص خودت بنویس. بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک
داستانیم و تنها ما می توانیم بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد.
-با گفتن جزئیات، صحنه ها را تأثیر گذارتر کن.
-کشمکش دل و جان داستان است.
-خودت با دست خودت همه چیز را خراب نکن.
و
...
اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و گلزار صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.
گوهر خیر اندیش با خودش فکر می کرد: این گلزار احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.
هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این گلزار احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهر خیر اندیش را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.
محمد رضا گلزار داشت با خودش فکر می کرد: این بهرام رادان هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.
بهرام رادان هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش گلزار.
لوئیز ردن، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد، به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بیغذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا، به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم.
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازهدار گفت: ببین خانم چه میخواهد، خرید این خانم با من.
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
لیست را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر.
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد، کفه ترازو برابر نشد. آنقدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:
"ای خدای عزیزم،
تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن."
مغازه دار با بهت جنسها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازهدار داد و گفت: تا آخرین پنیاش میارزید.
دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان به هرکس داد و پاداش بسیار برد.
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ..

آنچه ميخوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است
...............................................
تمام صندليهاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش ميكرد. مجلههاي روي ميز وسط اتاق انتظار آنقدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچهاي كه از ترس سوزن خوردن فرياد ميزد، لحظهاي قطع نميشد.
داستان را به طور کامل در ادامه مطلب بخوانید......